![]() |
![]() |
|
|
داستان مادر امام زمان (عليه السلام) مادر امام زمان (عليه السلام) كيست؟ لباس خويش را به سرعت پوشيدم و به هنگامى كه وارد خانه آن جناب شدم، ديدم امام هادى با فرزندش حضرت عسكرى (عليه السلام) و خواهرش «حكيمه» آن بانوى آگاه و پرواپيشه، در حال گفتگو هستند.پس از سلام، نشستم كه آن حضرت فرمود: «بشر! تو از فرندان انصار هستى و دوستى و مهر انصار همچنان نسل به نسل به پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) و خاندانش به ارث مى رسد و شما بر آن صفا و محبّت باقى هستيد و مورد اعتماد خاندان پيامبر.اينك! مى خواهم تو را به فضيلت و امتيازى مفتخر سازم كه هيچ كس از پيروان ما در اين فضيلت به تو پيشى نگرفته است و تو را به رازى آگاه سازم كه كسى را آگاه نساخته ام و آن اين است كه: تو را مأموريت مى دهم تا بانويى بزرگ و آگاه را كه بظاهر در صف كنيزان است، خريدارى نمايى و او را به سر منزل مقصود و محبوبش راه نمايى.»آنگاه نامه اى به خطّ و لغت رومى مرقوم داشت و با مهر مخصوص خويش آن را مهر زد و بسته ويژه اى كه زرد رنگ بود و در آن 220 دينار بود به من داد و فرمود: «بشر! اين نامه و كيسه زر را برگير و بسوى بغداد حركت كن و پس از ورود بدان شهر، فلان روز، در كنار پل بغداد، منتظر كشتيهاى اسيران «روم» باش. هنگامى كه قايق حامل اسيران رسيد و خريداران كه بيشتر آنها فرستادگان مقامات رژيم بنى عباس هستند اطراف آنها حلقه زدند تو از دور مراقب باش تا مردى بنام «عمر بن يزيد نخّاس» را كه در ميان صاحبان برده است بيابى. او كنيزى را با ويژگيهاى خاصّ خود در حالى كه لباس حرير ضخيم بر تن دارد براى فروش آورده است، امّا آن كنيز خود را پوشانده و از دست زدن و نگاه كردن خريداران سخت جلوگيرى مى كند، چرا كه بظاهر در ميان بردگان است و خود در حقيقت از بانوان باشخصيّت و پاك و آزاده مى باشد.فروشنده او را تحت فشار قرار مى دهد تا او را بفروشد امّا او فرياد آزادى و نجابت سر مى دهد و به خريدارى كه حاضر مى شود سيصد دينار به صاحب او بپردازد مى گويد: «بنده خدا! پول خودت را از دست مده! اگر تو در لباس سليمان و برقدرت و شوكت او هم درآيى، من ذره اى به تو علاقه نشان نخواهم داد.» و بدينگونه خريدارى را كه شيفته شكوه و عظمت و عفّت و پاكى اوست، نمى پذيرد و او را مى راند.سرانجام «عمربن يزيد» به او مى گويد: «من ناگزيرم تو را بفروشم پس خودت بگو راه حل چيست؟»او خواهد گفت: «در اين كار شتاب مكن! من تنها فرد امين و درستكار و شايسته كردارى كه برايم دلپسند باشد مى پذيرم»در اين هنگام برخيز و به «عمر» بگو: «من نامه اى به زبان رومى دارم كه يكى از شايستگان نوشته و ويژگيهاى مورد نظر اين بانو، در شخصيت نگارنده آن جلوه گر است. شما اين نامه را به او بده تا بخواند اگر تمايل داشت من وكيل نگارنده نامه هستم و اين كنيز را براى او خريدارم.»«بشر» فرستاده امام هادى (عليه السلام)اضافه مى كند كه: «من، برنامه را همانگونه كه امام دستور داده بود به دقّت پياده كردم تا نامه را به او رساندم هنگامى كه نامه را دريافت داشت و بدان نگريست، سيلاب اشك امانش نداد و بشدّت گريست و به «عمر بن يزيد» گفت: «اينك! مى توانى مرا به صاحب اين نامه بفروشى.» وسوگندهاى سختى ياد كرد كه اگر به صاحب نامه نفروشد خود را خواهد كشت و هرگز كسى را نخواهد پذيرفت.من بافروشنده براى خريد وارد گفتگو شدم و پس از تلاش بسيار كار به آنجا رسيد كه «عمر بن يزيد» به همان پولى كه سالارم امام هادى (عليه السلام) داده بود راضى شد و پس از دريافت همه آن 220 دينار، كنيز مورد نظر را تحويل من داد و در حاليكه از شادمانى در پوست خود نمى گنجيد به منزل بازگشتيم تا او را به خانه حضرت هادى (عليه السلام) ببرم. همراه او به خانه رسيديم، امّا او قرار و آرام نداشت نامه سالارم را گشود و پس از بوسه باران ساختن آن، نامه را به سر و صورت خويش ماليد و به روى ديدگانش نهاد.من كه از رفتار او شگفت زده شده بودم، گفتم: «آيا شما نامه اى را كه هنوز نگارنده آن را نمى شناسى بوسه باران مى سازى؟»او گفت: «بنده خدا! تو با اينكه فردى درست انديش وامانتدار و فرستاده بنده برگزيده و محبوب خدا هستى، در شناخت فرزندان پيامبران ناتوانى. پس گوش به سخنان من بسپار و با دل توجّه كن تا خود را معرّفى كنم و جريان شگفت انگيز خويش را برايت بازگويم.» آنگاه گفت: من «مليكه» هستم دختر «يشوعا» و نوه قيصر روم.مادرم از فرزندان حواريّون است و دختر «شمعون»، جانشين حضرت مسيح(عليه السلام)داستان من شگفت انگيزترين داستانها است. من سيزده ساله بودم كه جدم قيصر «روم» تصميم گرفت مرا به عقد برادر زاده خويش در آورد، به همين جهت بيش از سيصد نفر كشيش و راهب از نسل حواريّون و هفتصد نفر از اشراف و شخصيّتهاى سرشناس كشور و چهار هزار نفر از فرماندهان ارتش و افسران و درجه داران لشكر روم و رؤساى عشائر را، در كاخ خود گرد آورده و تخت بسيار بلند و پرشكوهى را كه از انواع زر و سيم ساخته شده بود، در سالن بزرگ كاخ قرار داد و برادرزاده اش را بر فراز آن دعوت كرد تا طىّ مراسم ويژه اى، مرا به ازدواج او، درآورد.امّ هنگام كه فرزند برادرش بر فراز تخت قرار گرفت و صليبها گرداگرد او، آويخته شد و اسقفها در برابر او تعظيم كردند و انجيل مقدّس گشوده شد، بناگاه صليبها از جايگاههاى بلند خود، فرو غلطيدند و ستونهاى تخت در هم شكست و آن جوان نگون بخت از فراز تخت به زمين افتاد و بيهوش گرديد.بر اثر حادثه ناگوار، رنگ اسقفها پريد و بندهاى وجودشان به لرزه درآمد و بزرگ آنان به نياى من، قيصر روم گفت: « شاها! ما را از كارى كه شومى آن از زوال آيين مسيح خبر مى دهد، معذور دار!» پرسيدم: «شگفتا! شما كه دختر پادشاه روم هستى چگونه به زبان عربى سخن مى گويى؟»پاسخ داد: «اين بخاطر شدّت محبّت جدّم نسبت به من بود كه مرا با همه وجود وامكانات به آموزش، دانش و بينش تشويق كرد و بانوى مترجم و زبانشناسى را همواره در خدمت من قرار داد تا با كوشش و تلاش بسيار، زبان عربى را بطور شايسته و بايسته به من آموخت.»«بشر» فرستاده امام هادى (عليه السلام) مى افزايد: «هنگامى كه او را به سامرّا و به محضر حضرت هادى (عليه السلام) آوردم امام (عليه السلام) ضمن خوش آمد و احترام به او پرسيد: «پيروزى اسلام و مسلمانان و شكست روميان را چگونه ديده است؟ و در مورد شكوه و عظمت خاندان وحى و رسالت چه فكر مى كند؟»نرجس گفت: «شما كه از من، بر اين واقعيّتها داناتريد، من چه گويم؟»حضرت به او فرمود: «من در اين انديشه ام كه مقدم شما را گرامى دارم. اينك، كدامين يك از اين دو راه را براى گراميداشت خود مى پسندى: دريافت سرمايه كلانى از طلا و نقره همچون ده هزار درهم يا بشارت و نويد به افتخار ابدى و هميشگى، كداميك؟»پاسخ داد: «سرورم! دوّمى را، مژده به شرافت و نيكبختى جاودانه را.»امام هادى (عليه السلام) فرمود: «پس تو را نويد باد به فرزند گرانمايه اى كه حكومت عدل و داد را در جهان، پى خواهد افكند و بر شرق و غرب گيتى حكومت خواهد نمود و زمين را لبريز از عدالت و دادگرى خواهد ساخت همانگونه كه از ظلم و بيداد لبريز باشد.»پاسخ داد: «سرورم! چه كسى و چگونه؟»فرمود: «از همان شخصيت والايى كه پيامبر در آن شب جاودانه تو را از مسيح و شمعون براى او خواستگارى كرد و در حضور مسيح و جانشين او، تو را به عقد او درآورد. اينك آيا او را مى شناسى؟»پاسخ داد: «آرى! از همان شب جاودانه اى كه به دست مادر گرانقدرش فاطمه(عليها السلام) اسلام آوردم، تاكنون شبى بدون عشق و ارادت معنوى به وجود مقدّس او سحر نكردم و هر شب نيز خواب او را ديده ام.» امام هادى (عليه السلام)به يكى از خدمتگزاران فرمود: «كافور! خواهر گرانقدرم «حكيمه» را فرا خوان.»هنگامى كه آن بانوى بزرگ وارد شد امام هادى (عليه السلام) خطاب به او فرمود: «حكيمه! اين همان دوشيزه است... .»و حكيمه او را در آغوش كشيد و مورد تكريم و مهر قرار داد وشادمانى خويش را از ديدار او اعلان كرد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 17:31 توسط سعید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
شما که مطالب عمده ی تاریخی را به نقل یک نفر مورخ قبول می کنید و حوادث مهم جهانی را به گفته ی یک خبر نگار که صد گونه غرض و مرض دارد می پذیرید در مورد امام زمان (عج) و مسایل دینی چرا این گونه نیستید؟
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
آخرین منجی |
| نویسندگان |
|
مهدی سعید |
| پیوندها |
|
تماس با ما تبلیغات رایگان در این سایت فراق دوست |
![]() BLOGFA.COM دیجیتال کیوان یا اباصالح المهدی ادرکنی یا ابا صالح المهدی ادرکنی یا اباصالح المهدی ادرکنی یا ابا صالح المهدی ادرکنی یا اباصالح المهدی ادرکنی یا ابا صالح المهدی ادرکنی یا اباصالح المهدی ادرکنی یا ابا صالح المهدی ادرکنی |